تبليغاتX
بچه آهو
 

پرستوی کوچک تصمیمش را گرفته بود.از هر چه بود دلکنده و دل به دریا سپرده بود.چشمانش را بست و در نظر دریا را مجسم کرد. دریا در صبحی که باران شب گذشته به او طراوت خاصی بخشیده بود، بسیار وسوسه انگیز می نمود.

پرستو ها از هر طرف به این سو و آن سو در حرکت بودند. اما او تصمیمش را گرفته بود. او از این همه در جا زدن خسته شده بود. او نمی خواست مثل دیگر پرستوها باشد. باید تا آخر دریا می رفت.

چشمانش را باز کرد و در یک لحظه بال گشود...

بچه پرستوی خسته به آخر دریا رسیده بود اما غمی بزرگ در چشمانش نمایان بود. خیلی بی قرار بود. او به کوچکی خودش پی برده بود چون او عاشق اقیانوسی زیبا شده بود که حتی در خیالش هم نمی توانست آن را تصور بکند.

پرستوی کوچک می دانست که نمی تواند به آخر اقیانوس برسد اما چه کند که آرام نمی شد. بایستی هجرت می کرد.

چشمانش را باز کرد و بال ها را گشود...

پرستوی کوچک رفت و دیگر هیچکس او را ندید. پرستوهای دیگر چندین هزار سال دنبال او گذشتند. اما از او نشانی پیدا نکردند. از آن به بعد نام آن اقیانوس را پرستوی مهاجر گذاشتند. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:4  توسط بچه آهو  | 

به هوش آمد. باورش نمی شد که این همان موجودی باشد که چند لحظه پیش از او دوری جسته بود.

نگاهش به خلیفه دقیق تر شده بود خلیفه کمی به خود او شباهت داشت گویا او را می شناخت اما نمی دانست کی با او بوده است و یا کجا او را دیده است.

خلیفه انسان خوش آب و رنگی بود با چهره ائی زیبا و و روشن، حالتی راست و بی غش، چشمان خندان  فندقی رنگ، انگارۀ  رخساره  منظم اما اندکی ستبر با موهائی انبوه و سیاه جوانی که از فراز پیشانی هوشیارش رو به بالا شان می خورد و فرقش از کنار شانه می خورد.حرکاتی پر نشاط و رفتاری چابک. بسیار زیبا سخن می گفت با صدائی گرم و خوش آهنگ و با طنینی مسگون که به گوش خوش می آمد.

او فهمید که در باره خلیفه اشتباه کرده است.

خلیفه لبخند ملیحی زد به نشانه این که او را بخشیده است. او یک دل نه که صد دل عاشق خلیفه شده بود. واله و حیران و گیج. خود نیز این را می دانست  و زیر لب می گفت:

لنگ و لوک چفت شکل و بی ادب                  سوی او می قیژ و او را می طلب

 

ناگهان انجل به خلیفه نزدیک شد. او نیز فهمید که اشتباه کرده است.  انجل پشیمان شده و عذر خواهی کرد. او که  پی به شخصیت و کمال خلیفه برده بود زانوی ادب زده و از خلیفه خواست تا معلم او گردد.

 

 سپس خلیفه دست او را گرفت و او را به جزیره ائی سبز برد.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 14:21  توسط بچه آهو  | 
تصمیم گرفت که برود و این خلیفه را ببین.

کار عاقلانه همین بود. نمی توانست به حرف این و ان گوش دهد.

رفت و رفت تا بالاخره خلیفه را دید.

خیلی جذاب به نظر نمی رسید.با خود فکر کرد که سخنان آنجل و سیتن و آدام هر سه درست بوده است.

می خواست برگردد که ناگهان خلیفه اشاره ائی به او کرد و گفت مرا می شناسی او گفت نه!

 ناگهان خلیفه پرده از چهره برداشت ...

او غش کرد.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 17:5  توسط بچه آهو  | 
«هرگز در پاسخ، عاجزانه در نمانده ام مگر در برابر کسی که از من پرسید: تو کیستی؟»  جبران خلیل جبران

سرش را بلند کرد. صدای زمزمه ائی را شنید. ناگهان چشمش به سه موجود غریب افتاد .

تعجب کرد . اولی موجودی شبیه به مه بود. زیبا و سفید. دو بال از کنارش به سان دو بید مجنون آویزان.

اسمش آنجل بود . آنجل زیبا و وهم آلود به نظر می رسید. چهره اش به مثابه دختر زیبائی بود  که انگار تا به حال خورشید بر چهره برف آلودش نتابیده بود. آنجل زیبا بود و متین.

دومی بر عکس آنجل، موجودی بود که رنگش گاهی سرخ بود و گاهی زرد. با هیبت و زمخت و قیافه ای مردانه. آنچه از اولین نگاه او میشد فهمید تلاش و کوشش و تعصب بود. نامش سیتن بود.

موجود سوم از هر دوی اینها عجیب تر و مرموز تر به نظر می رسید مانند یک سیب بود اما سیبی که یک طرفش قرمز و سرخ است و سمت دیگرش گندیده . اسمش آدام . درسمت سالم بدنش یک بال داشت که نحیف به نظر می رسید.

این سه موجود غریب راجع  به موجود دیگری حرف میزنند که خلیفه نام داشت.

آنجل می گفت این موجود یک موجود اضافی است که هیچ کاری جز آشوب و جنگ و خونریزی ندارد. . دومی می گفت: این موجود پست است و ذلیل که توانائی انجام هیچ کاری را ندارد.سومی می گفت نهایت این موجود روده ائی متصل به آلت تناسلی است .

سوالها دوباره دندان تیز خود را نشان می دادند.

حیرت اولین منزلگاه عقل است. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 16:16  توسط بچه آهو  | 

نمی دونم چی بنویسم. فکر می کنم می بینم که هیچ چیز نمی تونه غوغای درونم رو تعریف کنه. واقعاهیچ کلمه ائی نمی تونه  آتشفشان درونم رو خاموش کنه . ضربان قلبم بیشتر شده. چشمام بهونه می گیریند. دلم تاب نداره . دلم رو به دریا میزنم و فقط یک کلمه بیشتر نمی نویسم.

 

حسين

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 23:43  توسط بچه آهو  | 
چند روز بود که درست نخوابیده بود. خیلی با خودش کلنجار می رفت. سوالها یکی پس از دیگری در ذهنش رژه می رفتند. پاک گیج و دیوانه شده بود. می خواست سر به بیابان بگذارد تا از این هیاهوی دنیای متمدن فاصله گرفته،شاید بتواند جواب بعضی از این سوالها را بدهد. سوالهائی که در نظر دیگران احمقانه می رسید، اما همین سوالها ذهنش را فلج کرده بودند.

چند روز بود که درست نخوابیده بود. سوالها هر شب چون جغد نحسی بر بام خوابهایش می نشستند و آرامشش را حتی در خواب به هم می ریختند. او که دیگر به سر حد جنون رسیده بود می رفت تا دست به خود کشی بزند. احساس پوچی ای که ممکن است هر کسی را زمین گیر کند یا شاید هم نه!

من چیستم؟ ریشه هایم کجاست؟ اندازه هایم چقدر است؟ توانائی هایم چیست؟ میوه هایم چه هستند؟ چگونه بایستی زیست کنم و آیا آخر سر خشک خواهم شد یا نه؟

در همین گیر و دار بود که ناگهان در صبحی به سردی برف های یخ زده جرقه پاسخ به چند سوال ذهنش را گرما بخشید. جواب چند سوال که حداقل می توانستند به جنگ با سرمای حیرانی اش بروند.

او فهمید که بایستی هم لطیف و ظریف باشد و هم با ظرفیت. او فهمید که بایستی صبر داشته باشد . او فهمید که بایستی بسیاری از این کوته فکری ها و عوام زدگی ها را دور بریزد و همچون قایقی بر ساحلی آرام پارو بزند و با خود زمزمه کند :

قایقی خواهم ساخت                                                                                                            خواهم انداخت به آب                                                                                                            دور خواهم شد از این خاک غریب

و آنقدر پرو بزند تا به جزیره سرسبزش برسد.  جزیره ائی که انتظارش را می کشید تا او بیاید و پادشاه آن شود.

ادامه دارد...    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 11:57  توسط بچه آهو  | 
بسمه تعالی
دنیا شروع شد. بشر پا به عرصه وجود گذاشت. دنبال یک آرمان .
اما...
راستی ما از نسل هابیلیم یا قابیل؟
انسان پا به عرصه وجود گذاشت تا دورانهای تاریخی اش را سپری کند. – من کاری به دعوای آقایان بر سر سیر تاریخی بشر را ندارم -   دوره ائی ابراهیم و بت بزرگ، دوره ائی ابراهیم و اسماعیل، دوره ائی یوسف و زلیخا، دوره ائی موسی و قارون ، دوره ائی عیسی و یهودا و ...

دوران ها گذشتند و گذشتد تا ما امروز بنشینیم و بر مسند قضاء ، بر آنان حکم برانیم. بر شجاعت اسماعیل و توحید ابراهیم، بر عفت یوسف و برخورد با قارونیان و یهوداها و ...  حکم کنیم.

آیا شایسته است که امروز بگوئیم یوسف از نسل هابیل بود و اسماعیل از نسل قابیل؟
آیا این سخن درست است که نسلی را که سومش می خوانیم از تبارهمان قابیلیان اند؟
آیا واقعا آئین عشق ورزی دنیا عوض شده است؟ یوسف عوض شده است زلیخا عوض شده است؟
نمی دانم!
آرمان بشر یک چیز بیش نبود: او آرمانی جز کمال را طلب نمی کرد.خواه هابیل باشد یا قابیل.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:43  توسط بچه آهو  | 
پدر عاشق بود.

پسران گفتند بیائید کاری کنیم و پدرمان را نجات دهیم و صورتش را از این عشق خالی سازیم.

شب شده بود که ناگاه پسران گریه کنان پیش پدر عاشق آمدند.

پدر هیچ نگفت جز حسد و هیچ نداشت جز صبر. صبری که آن را از غیر خدا باز می داشت.

موجودات اطراف دیگر ارزش دیدن نداشت و پدر عاشق کور شد.

...

فرسنگها این طرف تر کسی عاشق شد. عشقی از جنس دنیا. ـ و چقدر راست گفته اند که عشق چشم را کور می کند. اما آنکه عشقش از جنس دنیا بود چشم دلش را از دست داد و آنکه عشقش عشقی آسمانی بود چشم ظاهرش را.

...

عشق پدر آنقدر پاک بود که پسر را در چند کیلومتری خود می دید و بویش را احساس می کرد.

...

داروی عاشق جز وصال نیست. و داروی عاشق مریض رائحه وصال است. پیرهن معشوق کوری عاشق را شفا داد.

...

داستان بسیار عجیب بود.

عده ائی که آن پیراهن را خونین و پاره کردند کسانی بودند که صاحب پیراهن را نشناخته بودند و چیزی را جز هجران نتیجه نگرفتند.

ولی عاشقی که عشقی آسمانی داشت و عارف به حق معشوق خود بود و می دانست که معشوقش جز حجت خداوند نیست توانست که بر رخ معشوق خود بنگرد و ناظر بر جمال یار شد و به وصال رسید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 15:33  توسط بچه آهو  | 
درها همه بسته شده بودند .

خدا  بود و دیگر هیچ.

جوان گفت خدا یار من است و شیطان یار تو.

شهوت چشم زن را کور کرده بود. آنچه زن را به اصرار وا می داشت خود خواهی او بود و آنچه آن جوان را به انکار وا می داشت خدا خواهیش بود.

ناگهان در باز شد.

شوهر زن جلوی در بود. زن که جا خورده بود به جوان تهمت زد.

خدا یار جوان بود و جوان رهائی یافت.

....

زنان همگی جمع شده بودند.

ناگهان چهره ائی آسمانی از در وارد شد.

همگی مات و مبهوت شده بودند.

جوان این بار می بایست کام همه زنان را بر آورد.

اوضاع بدتر شده بود. انگار همگی پیمان بسته بودند تا او را تحقیر کنند.

جوان به زندان پناهنده شد.

...

جوان گفت: تا از زنان راجع به من سؤال نکنی من از زندان بیرون نمی آیم.

زنان پشیمان گفتند: ما از او هیچ بدی ای ندیدیم.  

آن زن نیز گفت: من در پی خوار کردن این جوان بودم اما نشد.

زن شرمگینانه ادامه داد: این من بودم که محو جمال او شدم و او را برای خود خواستم

...

جوان لبخندی زد و دندانهایش نمایان شد.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 13:9  توسط بچه آهو  | 
چشمانش پر از اشک شد و گفت: نفستان زشتی را چه زیبا جلوه داد و چگونه اسیر خواسته هایتان شدید.

همگی سر را پائین انداختند.

پدر ادامه داد: شما عزیز ترین فرزندم را از من گرفتید اما من صبر می کنم، صبری طولانی . صبری که از روی ناچاری و ذلت نیست و فقط بر خدا توکل می کنم.

آنگاه پدر در فراق فرزند آنقدر گریه کرد تا این که کور شد.

....

فرزندان دوباره سر به زیر انداختند.

پدر گفت چند سال پیش شما فرزندم را که از من گرفتید من صبر کردم. این هوای نفس شماست که بدی را خوب جلوه داده است. پدر از آنان روی برگرداند و گفت:چندین سال پیش شما پسرم را از من گرفتید و من در فراقش آنقدر گریستم تا کور شدم حالا هم آمده اید و می گوئید که پسر دیگرم را هم از دست داده ام . من شکایت خود را پیش خدا می کنم و آنچه که من از خدا می دانم شما نمی دانید.

....

پسران سر به زیر انداختند و گفتند:

پدر ما اشتباه کردیم. ما را ببخش و از خدا برای تقصیراتمان آمرزش بخواه .

پدر گفت: من که به شما گفتم که از لطف و علم خدا چیزهائی میدانم که شما نمی دانید. پدر ادامه داد:

از خدا می خواهم که شما را ببخشد که او بسیار آمرزنده است.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 10:56  توسط بچه آهو  | 
چشمانش را بست و به خوابی خوش فرو رفت.

خواب دید در مجلسی نشسته است و صدائی آشنا در حال تعریف داستانی است.

راوی می گفت:

روزی دو پیراهن را دیدم یکی پیراهن سفیدی که خون آلود شده بود. پیراهن سفیدی که لکه های حسد سراسر آن را فرا گرفته بود و دیگری پیراهنی از پشت پاره. پیراهنی که شهوت آن را از پشت پاره کرد.

آنان که این دو پیرهن را خونی و پاره کردند به عذابی مشترک دچار شدند. عذاب هجران و محرومیت!

اما فرقشان این بود که خون آلود کننددگان پیرهن از صاحب پیرهن بیزاری می جستند.

حسادت مانع آن شده بود که آنان خود را در دریای زیبائی او غرق کنند. بهمین خاطر بود که او را دفع کردند بخاطر خودشان.

اما آنکه پیرهن دوم را پاره کرد می خواست که او را به سمت خویش بکشد. او مانند آنان که دفعش کردند نبود بلکه فقط به صاحب پیرهن راضی مشد و او صاحب پیرهن را برای خوذش می خواست فقط برای خودش. نتیجه این دو داستان چیزی نبود جز دوری!

به اینجا که رسید راوی گفت: هنوز هستند کسانی حسادت و شهوت آنان را به زمین زده است و آنان همچنان مهجور به گذران زندگی مشغول اند. عده ائی که نظاره گر  زیبائی یوسفی از تبار زیبا رویان عالم و دوازدهمین جانشینش پیامبرش هستند  لیک به این کمال حسادت می کنند و عده ائی که ارضاء شهوات خود را در پاره کردن پیرهنی دیگر.

آنان که آرزو دارند زیبا رخی بیاید و یک شبه تمام مشکلاتشان حل شود و آنوقت بدون زحمت و سختی مشغول چریدنی آسان تر و دلپذیر تر گردند. آنان که خود خواهانه  از دوست جز اصلاح کارهایشان  را  نمی خواهند.  

و چقدر شاعر زیبا گفته که:

                               تو از دوست چشمت به احسان اوست         

                            تو در بند خویشی نه در بند دوست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 1:18  توسط بچه آهو  | 

امروز هر چه به متنهاي و نوشته هام نگاه كردم نتونستم خودمو راضي كنم كه يكي از اونا رو تو وبلاگ بزنم دست آخر يه حديثي از پيامبر به چشمم خورد كه با خودم گفتم حرف هاي تو از دلي آلوده برخاسته بذار اين بار يه سخن از يك انسان كامل رو بنويسي چه بسا يه توجهي از اون شخصيت عظيم زندگيت رو زير و رو كنه. اميدوارم كه اين حديث نوري در دل خوانندگانش روشن كنه و توي اون ظلمت و سياهي قبر به فريادمون برسه انشاء الله

 

  قال محمد بن عبداله ( صلي الله عليه و آله و سلم):

ان الله خلق الانبياء من اشجار شتي و انا و علي من شجرة واحده فانا اصلها و علي فرعها و فاطمة لقاحها و الحسن والحسين ثمارها و اشياعنا اوراقها ... لو ان العبد عبد الله بين الصفاء و المروه الف عام ثم الف عام حتي يصير كالشن البالي ثم لم يدرك محبتنا كبه الله علي منخزيه في النار ثم تلا قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي.

 

پيامبر اكرم فرمود:

خداوند انبياء را از درختان مختلفي آفريد ولي من و علي را از يك درخت آفريد و من اصل آن هستم و علي شاخه آن و فاطمه موجب باروري آن و حسن و حسين ميوه هاي اين درختند و شيعيان و پيروان ما برگهاي آنند ...  و سپس فرمود: اگر كسي خدا را بين صفا و مروه هزار سال عبادت كند و سپس هزار سال ديگر عبادت كند تا اين كه همچون مشك كهنه شود اما محبت ما را در دل نداشته باشد خداوند او را به صورت در در آتش مي افكند سپس آيه قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة في القربي را تلاوت نمود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 0:38  توسط بچه آهو  | 

خدايا مي خوام ساده و بي رو در بايستي بهت بگم، فارغ از تمام لفظ قلم ها و دورتر از تمام عرفيات رايج چونان شباني ره گم كرده در ديار خاموشي.

خداي من

من به تو نياز دارم تنها تو مرهم زخم هاي بي التيام اين تن رنجوري.

خداي من

سلول هاي بدنم شوق تو را دارند و فغان دوري از تو را سر داده اند.

خداي من

اي همنشين شب هاي تار من، اي راز دار اسرار من، اي ستار گناهان بي حد و حصرم، اي آنكه هر گاه صدايت كردم مر اجابت نمودي و هرگاه كه خطابم نمودي فرار كردم.

خداي من

دلم از دلگرفتگي ها و بي حاصل ماندن ها و ابتر شدن هاسخت گرفته است و دنبال شبنمي از باران عشقت را مي گيرد. زبان خشك دلم پرسجو كنان دنبال كوي تو را مي گيرد.

خداي من

 اين چند وقت اينقدر سياهي انجام داده ام كه روي نگاه به صورتت را نداشته باشم و يك معذرت كوچك اما صاف را به تو هديه كنم.

خداي من

من ديگه از توبه كردنها توبه شكستن ها ، از عهد بستن ها و عهد شكستن ها ، از قول دادن ها و زير قول زدن ها خجالت مي كشم.

خداي من

مي دونم كه سلول سلولم مال توست

شرمنده ام شرمنده ام شرمنده همين و بس .   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 1:35  توسط بچه آهو  | 

چه بنويسمت ، از كجا شروع كنم ، مگر مي شود وجود بازيافته ات را توصيف كرد مگر، با اين زبان خاكي روح آسمانيت را مي توان شرح داد

چه بگويم كه تو سراينده غزل اين دياري، تو شاعر شعر شهادتي ، تو مظهر نوري و خورشيد وجودت با لمعات رنگين و زيباي خود، بر روزن. قلب مشتاقان نور مي افشاند و نسيم مشكين و عنبر افشان كوي عشق ،رائحه دل انگيزش را ،از غاليه مشكين و معطر وجود تو مي ستاند. تو اسطوره شجاعتي، تو يگانه سرو سهي، تو تنها راست قامتي بودي، كه در گلستان زندگيت، آزاد و تهيدست ايستادي، تو به ساحل امن ننشستي وبه سستي نپيوستي، قفس تن را شكستي،دامها را گسستي . و از من و ما رستي . تواز كدام سوي افق آمده بودي كه صبح از صداي پاي تو بيدار مي شد؟ تودر خداخواني شقايقها ، لهجه زخم را شكوفا كردي و با حروف معطر ايثار زندگي را نوشتي ، تو سبز زيستي ، سرخ افتادي ، وفردا سپيد برخواهي خواست. چمران اي مجموعه ستاره هاي سحري ، و اي دارالترجمه ايثار و شهامت وحسيني بودن، در معامله با عشق چه كردي كه پاي لنگ عشق در گل ماند. چمران! اي آيه آيه از صحيفه عرفان، خورشيد آيتي از نگاه توست، وصفت بر هزار كتيبه نشايد كه تو ترجمان كتابتي . هنوز پاوه از دست تو باده نور مي نوشد ، مريوان و نوسود ، سرود رهائي را با ياد تو مي خواند ، سوسنگرد واهواز با تو رازها دارند و صور صيدا و نبطيه عشق تو را در سينه خود پرورانده است . اي دهلاويه! قتلگاه سردار عشق! چيزي بگو ، حرفي بزن ، از آن همه شكوه كه در باد شرقي احساس ،پيش پاي خداوند سجده برد و پيمان آفرينش را استوار كرد . چيزي بگو كه سكوت ترانه اندوهناكي است .آري جنگ را ميدان رقص ناميدي و در اين بزم خدائي به عاشقان ، جام ولاي او دادي و ما پس روندگان قافله شهادت ،تا هميشه تاريخ ، خاطره شجاعت هايت را برقله بلندترين رشته كوه ايمان ،اينگونه خواهيم نگاشت « زندگي چون رود خروشاني است ، كه فقط بر مسلخ نشستگان شهادت را در خود غرق نخواهد كرد »

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 1:10  توسط بچه آهو  | 

كجا رفت انقلاب كوخ نشينان و پا برهنگان. نكند كه همگي كاخ نشين شدند يا همگي بي پا؟ چرا يادمان رفت كه كپر نشينان پنجاه وهفت هنوز هم كپر نشين اند. و وا تاسف به حال ريا كاران پست كه در كاخ هاي خود آرميده اند و نظاره گر شرمندگي پدري در مقابل شكم گرسنه فرزند. آيا تا به حال اشك مادري را از گرسنه خوابيدن فرزند ديده ايد. اي كساني كه خود را شيعه علي (عليه السلام)

 مي دانيد، هيچ ميدانيد دو ماه گوشت نخوردن يعني چه؟ چند بار تا به حال وسايل منزلتان به كوچه ريخته شده است.و چند بار همنشين سفره خالي آنان گشته ايد؟ نكند كارهاي مملكت مهمتر از مردم آن است يا اين كه ...

 واي بر شماكه اگر گرسنه ائي آه كشد...

(( اي احمد! محبت من در گرو محبت درويشان و تقرب به ايشان است.

حضرت عرض كردند: درويشان چه كساني هستند؟

خداوند فرمود: آنانكه به كم راضي اند و بر گرسنگي صابر و در نعمت شاكر هستند، از گرسنگي و تشنگي خود شكايتي ندارند و هرگز دروغ بر زبان جاري نمي كنند و نسبت به پروردگارشان غضب نمي كنند و براي چيزي كه از دستشان مي رود ناراحت نمي شود و نسبت به چيزي كه به دست مي آورند فرحناك و شادمان نيستند.

اي احمد: محبت من در گرو محبت به درويشان است پس به آنان نزديك شو و همنشيني با آنان را اختيار كن و از ثروتمندان و مجلسشان فاصله بگير، چرا كه درويشان دوستان من هستند.))

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 1:33  توسط بچه آهو  | 

حرف هاي بي ربط

شب گرد بيابان ستاره ها شده ام در شبي سرد و ديجور. شب گردي تنها، پاي در سفري دراز، كوچ كرده از ديار يكرنگي، آميخته با نا آشناي چند رنگي و دور افتاده از مردان يك رنگي.

شب با همه سكوتش ديگر روح نا آرامم را ساكت نمي كند. كشتي شكسته دلم در طوفان بلا افتاده است و هر لحظه بيم غرق شدن، گردابي سهمگين در اعماق دنياي خاكي و چنگ زده ائي بر بر تخته چوبي سست. نمي دانم كه چه شده است كه ديگر حتي نشاني كوچه باغ دلم را از ستارگان نمي پرسم.

آماج گرفته تير هاي بلا.

آري اين بلاست كه انسان را از وابستگي ها و دلبستگي ها آزاد مي كنند و چقدر زيبا گفته اند كه:

‹ گل وجود آدمي خاك فقر است ›

سر گردان در اقيانس تنهائي ، اسير در بند دزدان دريائي، اميدوار به پرواز و رهائي، فرياد زنان در كوير بي آبي و شيون كنان بر قبر بي نشاني.

بس كنم اين حكايت هجران و جدائي و چه بگويم جز اينكه اي ستارگان آسمان تاريك جلوه ائي بر من بنماييد و مرا به به صبحي آفتابي و ساحلي آسماني  هدايت كنيد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:13  توسط بچه آهو  | 
کلمه انس خلاف کلمه جن است . و انسی یعنی منسوب به انس. و انسان را انسان می گویند زیرا او زیاد ا‌ُنس می گیرد و انسان را به این اسم ناتمیده اند زیرا از نظر خلقت قوامی مگر از راه انس ندارد و لذا است که بعضی گفته اند انسان مدنی بالطبع است.

نظر دیگر در باره معنی انسان این است که اصل این کلمه انسیان بر وزن افعلان بوده است که در این صورت معنای آن از نسیان و فراموشی است زیرا او عهد خدا را فراموش کرده است.

خواستم بگویم که ما می تونیم به خودمون مراجعه کنیم و ببینیم که اُنس مون بیشتره یا نسیان و فراموش کاریمون.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 17:50  توسط بچه آهو  | 
۱- آدم نه با حرف و نه با عمل که با علامت ها شناسائی می شود. آدمهائی را می بینی که کوچکترین حادثه او را در هم می پیچد و زمین می زند این وجود هنوز راه نیافته  است و خود را نیافته است و گرنه کوچکتر ها او را زیر و رو نمی کردند.

۲- اگر در محیطی  هستی که نتوانستی کاری انجام دهی باید هجرت کنی که ماندگار شدنت به تحلیل رفتنت منجر خواهد شد .

۳- کسانی می توانند گرداننده باشند که در گردونه نباشند.

۴- این که ما در راه حق احساس سختی می کنیم به این خاطر است که ما هنوز نروئیده ایم و خود را به فلاح سفارش نکرده ایم .

جملات بالا از سخنان مرحوم (ع ص)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 17:36  توسط بچه آهو  | 

بچه آهو

بچه آهو خلق شد

چشمان زلال خود را باز كرد.

اطراف را نگاه كرد

دنبال ضامن مي گشت.

تا به وسيلة او

آزادي اش را

از بانك دام هاي صياد

وام بگيرد.

اين كه اقساط را چند ماهه بپردازد

بستگي به اعتبار ضامن دارد.

بچه آهو به راه افتاد

چشمانش جستجو گر آغوشي مهربان بودند.

آغوشي مثل آهن ربا

او را به سمت خود مي كشيد.

بچه آهو به سمت شرق چشم هاي زلالش

به راه افتاد.

همچنان زلال چشم ها به سمت شرق جاري بود.

بچه آهو رفت و رفت و رفت تا...

لحظه اي مكث، صدم ثانيه اي تامل

چشمانش به چشماني زلال تر از

چشمان خودش خيره شد.

لحظه اي مكث، صدم ثانيه اي ...

بچه آهو،

كفتري شد كه انگار در صحن پر مي كشيد.

بچه آهو،

از دام صيادي به دام صياد ديگري افتاد.

اما، اما اين كجا و آن كجا

بچه آهو! مباركت باد! ضمانت عشق بگير

از دست معتبر ترين ضامن روي كره زمين.

خوش باش كه نه ضامني اينچنين معتبر

نه صيادي اينچنين رئوف

گيرت مي آيد.

بچه آهو به قيد ضمانت آزاد شد.

شعري از يك دوست و آشناكه خيلي دوستش دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 0:27  توسط بچه آهو  | 

تغزلی در باران

هوا تاريك شده است و من از روي پل رودخانه اشكهايم در حال گذر از زندگي پر غبار آشوب و فتنه ام و از طلوعي بي ابر محروم. نمي دانم گناهم چيست كه مرا در اين سراي بدبختي جاي داده اند

و مگر من چه كرده ام كه بايستي رنجي عظيم برگرده ام حكمراني كند.

محبوبا!  اي آيه هاي نگاهت آسماني و اي دايره دار سماع عشقبازي واي ترنم نغمه هاي روحاني و اي شاه بيت تغزل هستي. دل طوفاني ام در طلب ساحل امن توست و ديدگان خونبارم در آرزوي روزني به سويت مي گردند. اي دلستاني كه براي خودت دوري را برگزيدي و سهم مرا رنج فراق. دستان پر از نيازم به سوي تو قد مي كشدو گلوي چون كويرم به دنبال شبنمي افتاده از جوانه هاي ديدارت مي گردند. اي زندة جاويدي كه همة نارسايان با نگرش تو به رسانائي مي رسند اي آنكه مرا شيفتةآن بام و ايوان مينويت نمودي  اي كدخداي ديار آشنائي غزان خونريز آهنگ تاراج روستاي ويران شد‌‌ة دلم را دارند و نمك پاش اين دل مجروح گشته اند.

اي مستِ ناز، زير ساية درخت مهرت، تن رنج ديده و مجروحم را به اميد مرحمي از سوي تو دراز نموده ام پس بيا و مرحمي بر اين دل مجروحم باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:15  توسط بچه آهو  |